وعــــــده لـباس گـــــــــرم

                        

وعده لباس گرم

 

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پـادشاه گفت : من الان داخل قـصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محـض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صــبح روز بعــد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصـر پیـدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

 " من هر شـب با همـین لباس کم سرما را تحـمل می نمـودم اما ای پادشاه وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد  ؟! " 

/ 29 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عمواسفتد ازوبلاگ چمازکتی

آقای محمودی وبلگ قشنگی داری وازاینکه نوه بی بی خاله اینقدر نسبت به چمازکتی تعصب داره بسیارجای تشکر داره وتقاضامندیم مطالب خودرا جهت درج دروبلاگ چمازکتی برایما ن ارسال نمائید.

سارا

[ناراحت][ناراحت][دلشکسته]

مه نیلو

[ناراحت][ناراحت] سلام نه هنوز بیرون نیومدم بدترم شدمممممممممم[گریه][گریه][گریه]

کورش

سلام خبه ته حال چتیه . ته دست درد نکنه سر زویه مه وبلاگه نظر هادیه . سپاس گزارم یک کمی مازنی نوشتم چطوره مطلب لباس گرمت انتیک بود متاسفانه پادشاهان اینجوری چرخ را میچرخانند باز منتظرم

میثم

با سلام مطلب بسیار آموزنده ای بود . با سپاس مهدی جان .... از شما یه خواهشی دارم . لطفا اگر می خواهی که بنده همیشه به آپ شما سر بزنم لطفا حتما نام پیام پور مهران را برای همیشه از آپ خود پاک کن .... اگر این کار را انجام دهی طیف بسیار بزرگی از انسانهای نازنین را مسرور می نمایید . سر فراز باشید و خرسند .

شادی (اهالی پی سی پارسی)

سلامممممممممممممم مهدی عزیزم.آره زیبا بود این مطلب دل خوش کردن به وعده های پوچ دیگران آدمو از پا در میاره.خوشحال میشم به غم صورتی سر بزنی و لینکم کنی.منتظرتم عزیزم.[گل][گل]

باران

مملکت ویرانه شد معمار کی خواهد رسید ان زمان که با شلاق خون دیوار چین می ساختن ادمیت مرده بود

حسين

واقعاً عالي بود