اول:
پادشاهی پارسایی را دید گفت هیچت از ما یاد آید
گفت بلی وقتی که خدا را فراموش می کنم
هرسودود آن کش زبرخویش براند و آن را که بخواند به درکس ندواند
دوم:
منجمی به خانه درآمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته
دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست صاحبدلی
که بر این واقف بود گفت
تو بر اوج فلک چه دانی چیست؟
که ندانی که در سرایت کیست؟
نظرات ()